به قلم: زهره مختاری
مادر مهربانم. چهارم دی بهانهای بود برای چیدن دستهگلهای رُز و پنهان کردن غافلگیریهایی که میدانستم اشک شوق را روی چشمانت مینشاند.
سرمای زمستان با وجود تو، گرم و دلنشین بود و با لبریز مهر تو، حتی سردترین روزها عطر تو را داشتند و دلهایمان را گرمای امید میبخشید.
اولین کسی که جرات پرواز را به من داد، تو بودی.
اولین کسی که یادم داد از شکستهایم درس بگیرم و اشکهایم را پاک کنم، تو بودی.
قدمهایم را صبورانه شمردی، پشت هر گامم ایستادی و آرام در گوشم نجوا کردی: "دخترم، نترس… قله نزدیک است…"
من امروز به قله رسیدم،
مادر! میخواستم تو را در آغوش بگیرم و برای موفقیتهایم جشن شادیهایمان بگیریم اما تقدیر یک ماه بعد از آخرین جشن میلادت، تو را با فرشتگان به میهمانی خدا برد.
مادر مهربانم بعد از رفتنت، سرمای زمستانها را با تمام وجود درک میکنم.
سرمای بیرحم و زمهریر دنیایی که وجود تو را برای ما بسیار دید و هر بار که به تقویم قلبم نگاه می کنم ناخودآگاه به دنبال بهانه هایی برای دیدنت همیشه میگردم.
ای کاش بودی و پرواز جسورانه فرزندانت را از نزدیک میدیدی.
ای کاش بودی و باز هم از پشت در خانه، غافلگیرانه لبخندت را به ما هدیه میکردی.
ای کاش بودی و اشکهایم را در روز تولدت پاک میکردی.
مادر مهربانم، تولد دوباره ات مبارک.
دوستت دارم.
همیشه و در هر لحظه، برای ما در دعاهایت یادی کن تا حس کنیم هنوز با ما هستی.
شاید در نسیمی که روی گونه هایمان مینشیند، دست مهربانت را لمس بنماییم.
مادر عزیزم بهترین من غمگینم که تبریک تولدت را در فقدان حضورت تبریک میگوییم امیدوارم روحت همیشه شاد باشد و دلت از ما راضی باشد.
ارادتمند همیشه عاشق تو
